تبليغاتX
دفاع ازحقوق زن
اوت 1944 مراسم سنگسار شروع شده است . امروز اولین کتابم را با سرمایه شخصی منتشر می کنم.از همه طرف سخنان ومقالات توهین آمیز است که درباره ی مجموعه ی شعرم بر سرم می بارد.شعرهایی که تنها جرمشان دفاع از موجود مسخ شده وبرده ای است که در طول تاریخ این قوم،به دور از احترام وآزادی،زنده به گور شده است ومن در شعرهایم آن موجود مسخ شده را از لیست مصرفی ها حذف کرده ام ودر لیست انسانها نوشته ام.پیکرش را از صف گاوها وگوسفندان در انتظار سلاخی بیرون کشیده ام و درزمره ی موزه ها وسمفونی ها قرار داده ام که باید دید وشنید.اورا از بند اسارتی که در طول تاریخ با خود داشت آزاد کرده ام وچون پرنده ای آزاد در دل آسمان رها کرده ام .اما افسوس که این آسمان در صید پرندگان حرفه ای شده است.همه ی این آدمها جمع شده اند وفحش می دهند که به من بفهمانند که گناهکارم. ((شرق آوازهایم را می شنود جمعی آنهارا می ستایند،جمعی دشنام می دهند سپاس من نثار همه ی آنها انتقام خونین هر زنی را ستانده ام وپناهی بوده ام برای آنکه در وحشت بوده است. قلب شوریده ی زن را حمایت کرده ام وآماه ام برای تقاص راضی به مردنم اگر عشق حکم به قتل من دهد زیرا من قهرمان عشق بوده ام واگر لحظه ای عاشق نباشم دیگر این من نخواهد بود.)) اوت 1960 سنگسار همچنان ادامه دارد. این را در تمام بیست سالی که به دنیای سیاست وارده شده ام احساس می کنم.زخمهایی می سوزند،اما چاره ای نیست.زخم با خنجری که روبه اوست چه می تواند بکند؟این چند سال همه جارا برای پیدا کردن سندهای بی گناهی خویش زیر پا گذاشته ام تا به همه ی آنها که محکومم کرده اند،هم کسانی که مرا ضد اخلاق وفاسد میدانند ومرا ((شاعر فضیحت))می نامند وهم شاعران سیاسی که شعرم را حاصل شکم سیری وبی رگی می دانند ،نشان بدهم که رسالت من ،تنها دفاع از زن آن هم زنی که آنها می شناسند نیست،بلکه تمام دغدغه ی من ،نجات انسانی است که از ابتدایی ترین حقوق خود وآزادی به دور افتاده است.تمام این سالها برا ی همین سندها سفر کرده ام.اما چیزی که به درد این بی دردان بخورد نیافتم. آخر چگونه می شود از سیاهی گیسوان وبرق نگاه برده برای ارباب گفت؟حالا تقریبا"بیسنت سالی هست که کتابهایم مرتب منتشر ونایاب می شوند.اما هنوز کسانی بر سرم فریاد می زنند که گناهکاری.امان از این دست این آدمهای بی رویا.این را خودم هم می دانستم.من می دانم که گناهکارم. ((بیست سال در سفر عشق اما جاده هنوز ناشناخته گاه پیروز شدم . اغلب ازپا افتادم بیست سال سر در کتاب عشق وهنوز در نخستین برگ)) اوت 1970 گروهی از جامعه عرب در برابر دشمن،شکست خورده است.قومی که تنها شبها خواب شرافت می بینند.من برای تسلی خاطرشان وتسکین درد وطنی که دوستش دارم،شعرهایم را به آسمان له شده زیر نعره ی هواپیماها می ریزم وفریاد نفرت سر می دهم.برای جنگجوی عرب که خودش را به قلب مهاجم می زساند وبی دست وپا باز کمی گردد وبرای جسارتش فریاد می زنم.اما همچنمان سنگسارم ادامه دارد.رهایم نمی کنند.همیشه همینطور بوده.آنها که حقیقیت را می گویند،قربانیان اصلی جنگند.گرچه پرچم فتح به دست دارند،اما هزارانه تیر وشمشیر،پشتشان را دریده است.همیشه زندگی اینگونه بوده.مرا وشعرهایم وزن را مسئول شکست بی شرمانه شان می دانند.این آدمهای سرد می گویند در طول این سالها با عاشقانه هایم جامعه را فاسد کرده ام.(به این فکر می کنم در این لحظه،که چگونه یک آبراه کوچک،گند آبی را آلوده می کند؟)مرا به این متهم می کنند که امید مردم را به باد داده ام.حال آنکه سالهاست که باد،امید وبسیاری دیگر از داشته ای این قوم را با خود برده است.من در برابر تمام این قسمتها،به جای اینکه احساس رنج کنم،احساس می کنم دارم قد می کشم وبزرگ می شوم.از این سنگسار لذت می برم واز این زخمها که می سوزند واز بالاترین نقطه،کلام مسیح را زیر لب تکرار می کنم: ((خدایا برایشان ببخش که نادانند.)) ... جهان عرب شمشیر را به گرو داده وحکایت شرف والا،سرابی بیش نیست. مردم چه قبل از نفت وچه بعد از آن خونشان مکیده می شود. گروهی همواره آقایند وگروهی چون چهارپایان... اوت1981 همیشه کسی هست که شاعر در خود آگاهیش به او می اندیشد.گرچه همیشه«زن»شعرهای من متعلق به سرزمینی بوده وهست که نام آن دنیاست.اما در این میان،تنها یک نفر بود که می فهمید گریه های شبانه شاعر یعنی چه وتنها او بود که مرا وا می داشت که عاشق بمانم.افسوس که هیچکدام از این حرفهای قشنگ دیگر به درد من نمی خورد.دو راه وجود دارد.یا باید فراموش کرد وزنده ماند و یا اینکه... کاش می شد فراموش کرد.نمی توانم پس خواهم مرد. ((...غرور رفیع او دنیا را برایش کوچک کرده بود به این سبب چمدانش را بست وآهسته به نوک انگشتان پا بی هیچ کلامی آنرا ترک گفت... ... این زن نباید بیش تر می زیست خود نیز این را نمی خواست او چون لحظه ای شاعرانه که پیش از آخرین سطر به انفجار می زسد...)) اوت 1990 حالا چند سال از مرگ«بلقیس الراوی»می گذرد؟نمی دانم.و در این میان تنها امیدی که عاشقانه هایم را در میان این سنگسار متولد کرد،نگاهم داشته است.از هرجا برایم هدیه، افتخار نامه وجایزه می فرستند ومن مثلا"زنده ام.این را مدام شبها تکرار می کنم.همیشه آدم بزرگترین دروغ زندگی را به خودش می گوید. ((مرد برای عاشق شدن به یک دقیقه نیاز دارد وبرای فراموش کردن به چندین قرن.)) به امید رفع هرگونه تبعیض
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:12 توسط دخترشرق |


(این نامه منو به طرز عجیبی تحت تاثیر قرار داد برا همینُ اینجا گذاشتمش تا شمام بخونین شاید یه تلنگر برا همه مون باشه.)
بچه ها سلام،

دلم براي همه شما تنگ شده، اينجا شب و روز با خيال و خاطرات شيرينتان شعر زندگي ميسرايم، هر روز به ‏جاي شما به خورشيد روزبخير ميگويم، از لاي اين ديوارهاي بلند با شما بيدار ميشوم، با شما ميخندم و با شما ‏ميخوابم. گاهي "چيزي شبيه دلتنگي" همه وجودم را ميگيرد. ‏

کاش ميشد مانند گذشته خسته از بازديد که آن را گردش علمي ميناميديم، و خسته از همه هياهوها، گرد و غبار ‏خستگيهايمان را همراه زلالي چشمه روستا به دست فراموشي ميسپرديم، کاش ميشد مثل گذشته گوشمان را به ‏‏"صداي پاي آب" و تنمان را به نوازش گل و گياه ميسپرديم و همراه با سمفوني زيباي طبيعت کلاس درسمان ‏را تشکيل ميداديم و کتاب رياضي را با همه مجهولات زير سنگي ميگذاشتيم چون وقتي بابا ناني براي تقديم ‏کردن در سفره ندارد چه فرقي ميکند، پي سه مميز چهارده باشيد با صد مميز چهارده، درس علوم را با همه ‏تغييرات شيميايي و فيزيکي دنيا به کناري ميگذاشتيم و به اميد تغييري از جنس "عشق و معجزه" لکه هاي ابر ‏را در آسمان همراه با نسيم بدرقه ميکرديم و منتظر تغييري ميمانيدم که کورش همان همکلاسي پرشورتان را ‏از سر کلاس راهي کارگري نکند و در نوجواني از بلنداي ساختمان به دنبال نان براي هميشه سقوط ننمايد و ‏ترکمان نکند، منتظر تغييري که براي عيد نوروز يک جفت کفش نو و يک دست لباس خوب و يک سفره پر ‏از نقل و شيريني براي همه به همراه داشته باشد.‏

کاش ميشد دوباره و دزدکي دور از چشمان ناظم اخموي مدرسه الفباي کرديمان را دوره ميکرديم و براي هم ‏با زبان مادري شعر مي سروديم و آواز ميخوانديم و بعد دست در دست هم ميرقصيديم و ميرقصيديم و ‏ميرقصيديم.

کاش ميشد باز در بين پسران کلاس اولي همان دروازه بان ميشدم و شما در روياي رونالدو شدن به آقا معلمتان ‏گل ميزديد و همديگر را در آغوش ميکشيديد، اما افسوس نميدانيد که در سرزمين ما روياها و آرزوها قبل از ‏قاب عکسمان غبار فراموشي به خود ميگيرد، کاش ميشد باز پاي ثابت حلقه عمو زنجيرباف دختران کلاس ‏اول ميشدم، همان دختراني که ميدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکي مينويسيد کاش دختر به دنيا ‏نميامديد.

ميدانم بزرگ شده ايد، شوهر ميکنيد ولي براي من همان فرشتگان پاک و بي آلايشي هستيد که هنوز "جاي ‏بوسه اهورا مزدا" بين چشمان زيبايتان ديده ميشود، راستي چه کسي ميداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر ‏نبوديد، کاغذ به دست براي کمپين زنان امضاء جمع نميکرديد و يا اگر در اين گوشه از "خاک فراموش شده ‏خدا" به دنيا نمي آمديد، مجبور نبوديد در سن سيزده سالگي با چشماني پر از اشک و حسرت "زير تور سفيد ‏زن شدن" براي آخرين بار با مدرسه وداع کنيد و "قصه تلخ جنس دوم بودن" را با تمام وجود تجربه کنيد. ‏دختران سرزمين اهورا، فردا که در دامن طبيعت خواستيد براي فرزندانتان پونه بچينيد يا برايشان از بنفشه ‏تاجي از گل بسازيد حتماً از تمام پاکي ها و شادي هاي دوران کودکيتان ياد کنيد.‏

پسران طبيعت آفتاب ميدانم ديگر نميتوانيد با همکلاسيهايتان بنشينيد، بخوانيد و بخنديد چون بعد از "مصيبت ‏مرد شدن" تازه "غم نان" گريبان شما را گرفته، اما يادتان باشد که به شعر، به آواز، به ليلاهايتان، به ‏روياهايتان پشت نکنيد، به فرزندانتان ياد بدهيد براي سرزمينشان براي امروز و فرداها فرزندي از جنس ‏‏"شعر و باران" باشند به دست باد و آفتاب ميسپارمتان تا فردايي نه چندان دور درس عشق و صداقت را براي ‏سرزمينمان مترنم شويد.‏

رفيق، همبازي و معلم دوران کودکيتان

فرزاد کمانگر - زندان رجايي شهر کرج

(فرزاد کمانگرتنها يک معلم بود عاشق محرومترين دانش آموزش
، يک فعال حقوق بشري که حرمت انسانها را تقوي خود نمود ، بالاخص وضعيت زنان را سند مسجل نقض حقوق بشر خواند، معتادان را بيماراني نيازمند دانست و به همت خود صدها بيمار را درمان نمود ، روزنامه نگاري بود که از واژه عشق قلم فرسائي مينمود ، او روحيه لطيف خود را در حمايت از محيط زيست و طبيعت پيرامونش متبلور نمود ، خشونت را محکوم مينمود.
اما اکنون سرکوبگران بيش از 19 ماه است که او را به جرم دگرانديشي و حق طلبي به مسلخ برده اند، شکنجه هايي قرون وسطايي نموده اند که انسانيت را توان بازگو نمودنش نيست .
در 2 دقيقه و 20 ثانيه او را بدون هيچ مدرکي ، پس از ماهها شکنجه ، تنها در تداوم پشت پرده هاي سياسي به مرگ محکوم نمودند ، فرزاد قهرمانانه و سرافراز در بيدادگاهش سرود خواند.
آزادگان ، به نام انسانيت و به نام آزادي با امضاي اين اعتراضيه که به افکار عمومي ، رسانه ها ، سازمانهاي مدافع حقوق بشري و تشکلات قضائي جمهوري اسلامي ارسال خواهد گشت . لغو حکم غير انساني اين آزادمرد آزادانديش و آزادي بي قيد وشرطش را خوستار شويد.)

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 15:11 توسط دخترشرق |